بايد که ز داغم خبري داشته باشد، هر مرد که با خود، جگري داشته باشد
حالم چو دليري ست که از بخت بد خويش، در لشکر دشمن پسري داشته باشد!
حالم چو درختي ست که يک شاخه ي نا اهل، بازيچه ي دست تبري داشته باشد
سخت است پيمبر شده باشي و ببيني فرزند تو دين دگري داشته باشد!
آويخته از گردن من شاه کليدي اين کاخ کهن، بي که دري داشته باشد
سر در گمي ام داد گره در گره اندوه خوشبخت کلافي که سري داشته باشد
دعا نخواست به گوش فرشتگان برسد دعا نخواست که دستش به آسمان برسد
دعا پياده به سمت خدا به راه افتاد، و خواست تا به اجابت قدم زنان برسد!
سپس به گوش خدا گفت آنچه من گفتم بدون اينکه صدايي به اين و آن برسد
خدا به گوش دعا گفت:«صبر کن، بنشين، کنار پنجره تا موقع اذان برسد»
نشست و جلوه ي خورشيد را تماشا کرد گذاشت سرخ شود، فصل زعفران برسد! :: هنوز منتظرم تا دعا قبول شود و دور جام اجابت به تشنگان برسد
چه غنچه ها که شکفتند و دست باد نخواست که عطرشان به حکايات بوستان برسد :: من آن حرير قلمکار آرزومندم که دوست داشت به بازار اصفهان برسد!
باید که ز داغم خبری داشته باشد هر مرد که با خود جگری داشته باشد حالم چو دلیریست که از بخت بد خویش در لشکر دشمن پسری داشته باشد ! ... سخت است پیمبر شده باشی و ببینی فرزند تو دین دگری داشته باشد ! آویخته از گردن من شاهکلیدی این کاخ کهن بی که دری داشته باشد سردرگمیام داد گره در گره اندوه خوشبخت کلافی که سری داشته باشد !